ضاحیه؛ روایتی از امنیتی‌سازی فضای شهری

ضاحیه؛ روایتی از امنیتی‌سازی فضای شهری

به نظر می‌رسد که در عمده مطالعات دانشگاهی و ژورنالیستی، مفهوم تقسیم‌شدگی (Segregation)، طایفه‌گرایی و در پی آن امنیتی‌سازی با نام کشور لبنان عجین و همراه شده است. این قالب نظری اغلب در تحلیل و بررسی بازیگران مسلح غیردولتی و توضیح ساختار سیاسی لبنان و جایگاه احزاب در این کشور به کار می‌رود.

با نگاهی به ادبیات تولیدشده در این مطالعات درمی‌یابیم که بخش بزرگی از پژوهش‌های آکادمیک، گزارش‌های سیاستی و مقالات مطبوعاتی به ابعاد سیاسی، امنیتی و بین‌المللی این تقسیم‌شدگی و طایفه‌‌گرایی در کشور لبنان پرداخته‌اند و نیز احزاب برآمده از طوایف و بازیگران مسلح غیردولتی در این کشور را صرفا از نظر سیاسی و نظامی بررسی کرده‌اند. این در حالی است که سهم پژوهش‌های اجتماعی و فرهنگی و نیز تاثیر گفتمان امنیتی‌سازی بر ساختار شهری و  زیست اجتماعی مردم این کشور در مقایسه با مطالعات سیاسی و امنیتی بسیار اندک به چشم می‌آید.

 نظریه امنیتی‌سازی فرض می‌کند که پدید‌ه‌ها هنگامی «امنیتی‌سازی» می‌شوند که به عنوان تهدیدهای وجودی فریم و بازنمایی شوند و اقدامات ویژه و بعضا فراقانونیِ فراتر از سیاست‌های عادی را توجیه کنند. دهه‌ها است که این نظریه از ریشه‌های خود در مطالعات روابط بین‌الملل فراتر رفته است و به حوزه‌های شهری و اجتماعی نفوذ کرده است. نظریه امنیتی‌سازی یک گفتمان (Discourse) و یک رویکرد (Approach) کاملا بینارشته‌ای تلقی می‌شود. در دهه‌های اخیر، سهم این رویکرد در مطالعات فرهنگی و اجتماعی و شهرسازی به طور خاص رو به افزایش بوده است و بسیاری از پژوهشگران، فراتر از بُعد نظری صرف، از امنیتی‌سازی به‌عنوان رویکردی تحلیلی برای مطالعه‌ جامعه و سیاست استفاده کرده‌اند. به این معنا، امنیتی‌سازی دیگر فقط «نظریه‌ای درباره امنیت» نیست، بلکه روشی برای دیدن جهان اجتماعی است.

در زمینه‌ مطالعات شهری که موضوع تمرکز یادداشت ما است، به کمک این رویکرد نظری می‌توانیم دریابیم تولید و بازنمایی اگزوتیک و خطرناک از یک محله یا گروه جمعیتی خاص چگونه «فضاهای کنترل‌شده» شهری را پدید می‌آورد و در نهایت به گتوسازی چه در سطح نمادین و چه در سطح عینی منجر می‌شود.

ضاحیه؛ از باغ‌های موز تا برساخت یک گتو

بر اساس اسناد تاریخی و نیز شنیده‌ها و مشاهدات نگارنده در طول چند ماه زیست در ضاحیه، حاشیه جنوبی بیروت تا پیش از جنگ داخلی لبنان شامل باغ‌های مرکبات و موز، اردوگاه‌های موقت پناهندگان فلسطینی و تعدادی محله مدرن بود. طبق گفته اندک بازمانده‌های نسل اول و دوم دایاسپورای فلسطینی  در اردوگاه برج البراجنه و شتیلا به نگارنده، ضاحیه جنوبی بیروت هنگام مهاجرت و استقرار دایاسپورای رانده‌شده فلسطینی در این منطقه، ناحیه‌ای عمدتا زراعی بود که بافت شهری بیروت رفته‌رفته داشت به آن تسری پیدا می‌کرد و ویلا‌سازی‌هایی نیز به صورت موردی در حال انجام بود.

در دهه  ۱۹۶۰ میلادی، طرح‌های شهریِ میشل اکوشار، معمار و شهرساز فرانسوی‌ای که به معمار «بیروت مدرن» مشهور است، ضاحیه را به‌عنوان حاشیه‌ای مدرن و برنامه‌ریزی‌شده برای طبقه متوسط تصور می‌کرد؛ محله‌ای با ویلاهای منظم، خیابان‌های عریض و مراکز خدماتی، که قرار بود فشار تراکم جمعیت در بیروت را کم کند و تصویر «پاریس خاورمیانه» را تثبیت کند. این برنامه شهری مدرن اما پیش از پایان و تثبیت با دیوار واقعیت جنگ داخلی لبنان برخورد کرد.

از سال ۱۹۷۵ تا ۱۹۹۰، جنگ داخلی و پیشروی اسرائیل در جنوب لبنان و مهاجرت‌های داخلی ناشی از اشغال اسرائیل در جنوب، ترکیب جمعیتی ضاحیه را به‌کلی دگرگون کرد. روستاییان جنوب که عمدتا شیعه بودند و خانه‌های خود را زیر بمباران اسرائیل از دست داده بودند، به سکونت در این  منطقه روی آوردند. بنابراین ضاحیه از یک پروژه مدرن بورژوازی به «کمربند فقر» بدل شد؛کمربندی که نه دولت و نه سرمایه خصوصی تمایلی به نجات آن نداشتند.

در این دوره، شاهد شکل‌گیری ضاحیه به‌عنوان یک فضای مقاومت‌ایم؛ نه به معنای صرفا نظامی، بلکه به معنی فضای بدیل (Counter-space) در برابر شهر رسمی. در دهه ۱۹۸۰، حزب‌الله حضور خود را تثبیت کرد و با پر کردن فضای ناشی از  خلأ دولت، نه‌تنها ساختار نظامی، بلکه شبکه خدمات اجتماعی خود را شکل داد. رسانه‌های جریان‌اصلی، حضور گروه‌های شبه نظامی فلسطینی در اردوگاه‌های جنوبی بیروت و نیز تثبیت حضور حز‌ب‌الله در این منطقه طی جنگ‌های داخلی را نوعی اشغال و سلطه ایدئولوژیک بازنمایی می‌کنند؛ روایتی اگزوتیک که به دیگری‌سازی از ساکنان این منطقه دامن می‌زند.

اما پژوهش‌های تاریخی و گزارش‌های شفاهی اهالی این منطقه گواهی می‌دهد که برخلاف روایت امنیتی‌سازانه رسانه‌های رسمی که این روند را «اشغال» یا «تسلط ایدئولوژیک» توصیف می‌کنند، واقعیت اجتماعی-تاریخی به خوبی نشان می‌دهد حزب‌الله در خلأ کامل دولت در این منطقه حاشیه‌ای که پیش‌تر « کمربند فقر» توصیف شد و همچنین در مواجهه با فقدان نهادهای رسمی شهری برای مردم، شبکه‌های بهداشت، آموزش و بازسازی خود را بنا کرد. به‌بیان دقیق‌تر، حزب‌الله علت وضعیت حاشیه‌ای ضاحیه نبود، بلکه خود بخشی از آن بافت طبیعی و ارگانیک حاشیه‌ای به حساب می‌آمد و نهادهای برآمده از آن نیز پاسخی طبیعی به نگاه طرد سیستماتیک و بازنمایی امنیتی دولت لبنان و سرمایه‌داری پسا جنگ داخلی بود.

بحران‌های دولت-ملت و امنیتی‌سازی فضای شهری

با همه این احوال، در ساختار سیاسی لبنان، امنیتی‌سازی ضاحیه  را نمی‌توان صرفا به حضور بازیگران مسلح غیردولتی از جمله حز‌ب‌الله یا گروه‌های مستقر در اردوگاه‌های فلسطینی تقلیل داد. این موضوع را باید روند طبیعی و نتیجه منطقی بحران مزمن دولت‌سازی در این کشور دانست. پژوهشگرانی از جمله مونا فواز، استاد دانشگاه آمریکایی بیروت در تحلیل خود از وضعیت شهری و فضای عمومی در لبنان و منشأ دولت مدرن لبنان تأکید می‌کند که این کشور نه بر اساس منطق «دولت-ملت»، بلکه بر پایه «سیستم طائفی» شکل گرفته است؛ نظامی که در آن قدرت عمومی از مسیر نهادهای دولتی ساخته نمی‌شود، بلکه از طریق شبکه‌های طایفه‌‌ای و رهبران آن تولید و توزیع می‌شود. البته این امر مختص احزاب و مناطق شیعی نیست، بلکه در تمام سرزمین لبنان مشهود است. به عبارت دیگر، با نگاهی به تاریخ معاصر این سرزمین باید اذعان کرد که لبنان به قول سمیر مقدیسی، اقتصاددان لبنانی از ابتدا «دولتی با مرزهای جغرافیایی روشن اما با هویت سیاسی پراکنده» بوده است؛ وضعیتی که مانع از شکل‌گیری «مرجع انحصاری اقتدار» در آن شد و به تبع آن فضای اجتماعی و محیط شهری را بین قدرت‌های موازی تقسیم کرد.

آن‌گونه که مونا فواز توضیح می‌دهد، پس از پایان جنگ داخلی و آغاز روند بازسازی در دهه ۱۹۹۰، الگوی نئولیبرالی توسعه  به جای آنکه به ادغام اجتماعی و ایجاد دولت فراگیر ملی بینجامد، به ابزاری در دست طبقه سیاسی-مالی مسلط تبدیل شد تا سرمایه‌گذاری‌ها را صرفاً به مناطق مرکزی همچون مرکز بیروت و نواحی ساحلی جهت‌دهی کند. این امر به تعبیری، شکلی از «طرد فضایی-هویتی» بود که در آن مناطقی مانند ضاحیه نه بر اساس معیارهای اقتصادی، بلکه به دلیل «عدم انطباق سیاسی و نمادین با نظم رسمی» از نقشه توسعه حذف شدند. بر این اساس، ضاحیه نه استثنایی جغرافیایی، بلکه بازتابی از منطق دولت شکننده‌ای است که به جای تولید شهروندی برابر و نظم ملی یکپارچه، بر مدیریت امنیتی فضاهای ناهمگون تکیه می‌کند؛ به تعبیری، دولت لبنان به جای ادغام، به مراقبت و کنترل امنیتی مناطق حاشیه‌ای روی آورده است.

بازنمایی ضاحیه ؛ از یک حاشیه متراکم تا پایگاه نظامی

بازنمایی‌های رسانه‌ای و امتداد آن در سطح سیاسی-اجتماعی در جنگ  ۲۰۰۶ (تموز)، این روند را به اوج رساند. تصاویر ویرانی گسترده و بمباران‌ها که در رسانه‌های غربی منتشر شد، ضاحیه را به یک «صحنه جنگ دائمی» تبدیل کرد. اما آنچه در این روایت‌ها حذف شد، حضور هزاران خانواده غیرنظامی، بازارها، مدارس، بیمارستان‌ها و زندگی روزمره مردمی بود که فقط به‌دلیل تولد در این جغرافیا از حقوق برابر شهروندی محروم شده بودند. در همان زمان که رسانه‌ها از «دژ حزب‌الله» سخن می‌گفتند و ضاحیه را یک پایگاه نظامی صورت‌بندی میکردند، گزارش‌های برنامه اسکان بشر سازمان ملل (UN-Habitat)  نشان می‌داد که ضاحیه بالاترین تراکم جمعیت لبنان را دارد (۳۵ هزار نفر در هر کیلومتر مربع) و تنها ۲۷ درصد ساکنان آن به آب آشامیدنی دولتی دسترسی پیوسته دارند، در حالی که این رقم برای مناطق شمالی بیروت بیش از ۸۰ درصد است. این شکاف خدماتی نتیجه جنگ یا تحریم نیست؛ نتیجه ساختاری گتوسازی است.

این روند گتوسازی در جنگ ۲۰۲۴ (معرکه اولی باس) به شکل رادیکال‌تری عینیت پیدا کرد. حملات اسرائیل به ضاحیه بر اساس این روایت اتفاق افتاد که «این منطقه پایگاه نظامی است»؛ گویی حضور چند دفتر حزب‌الله در یک منطقه شهری پرجمعیت، محل زندگی هزاران کودک، زن، مهاجر و کارگر را از وضعیت غیرنظامی خارج می‌کند. همزمان با حمله اسرائیل، رادیو ملی آمریکا (NPR) و وال‌استریت ژورنال گزارش‌هایی منتشر کردند که در آن ضاحیه «منطقه‌ای خالی‌شده و آماده درگیری» توصیف می‌شد، در حالی که داده‌های دفتر هماهنگی امور انسانی سازمان ملل نشان می‌داد بیش از یک میلیون نفر از ساکنان این منطقه در معرض آوارگی و قطع زیرساخت‌های حیاتی قرار گرفته‌اند. ضاحیه در این روایت‌ها نه قربانی، بلکه «مقصر» بازنمایی شد.

تثبیت کلیشه‌ها

از دهه هشتاد میلادی تا کنون، نام ضاحیه جنوبی شهر بیروت چه در رسانه‌ها و چه در افکار عمومی مردم جهان  تداعی‌کننده نام حز‌ب‌الله است. این پیوند فقط در سطح زبان و رسانه نیست، بلکه نمود عینی  قدرتمندی در فضای شهری و ساختار اجتماعی شهر بیروت و حاشیه آن دارد. با نگاهی به ادبیات تولیدشده توسط رسانه‌های جریان‌اصلی، به‌ویژه مطبوعات انگلیسی و فرانسوی‌زبان درمی‌یابیم که ضاحیه را با عبارت (Stronghold) به معنی دژی مستحکم برای حز‌ب‌الله توصیف می‌کنند. کاربرد متراکم عباراتی از این دست منجر به بازتولید یک قالب در بازنمایی این محله شده است؛ کلیشه‌ای که روایت ضاحیه را  به‌عنوان محله‌ای خطرناک، مسلح، غیرروادار و مشکوک و ضد اجتماعی تثبیت می‌کند. طبق بررسی‌های نگارنده، تعبیر stronghold  (قلعه مستحکم) برای ضاحیه اولین بار توسط سرویس بین المللی BBC در جریان جنگ 33روزه به کار گرفته شد. پس از آن عباراتی چون Nerve center (مرکز عصبی) و Bastion (سنگر)  نیز بارها در رسانه‌های جریان‌اصلی به ضاحیه اطلاق شد تا به مرور تصویر یک پایگاه نظامی و زاغه‌ای خطرناک برای آن چارچوب‌بندی شود.

همزمان با امنیتی‌سازی فضای ضاحیه در سطح رسانه‌ای و گفتمانی، این گفتمان به سطح مادی و شهری نیز نفوذ کرده است. در طول دهه‌های اخیر، دولت لبنان عملا کنترل خود را بر بسیاری از ابعاد حیات شهری در ضاحیه از دست داده است و این منطقه را به‌صورت ضمنی از «پیکره شهر» جدا کرده است. این جداسازی نه از طریق دیوار فیزیکی، بلکه از طریق «دیوار نامرئی امنیتی» انجام گرفته است. چنان‌که که منا حرب،  استاد دانشگاه آمریکایی بیروت در پژوهش‌های تفصیلی خود پیرامون ضاحیه و فضای شهری آن تأکید می‌کند، ضاحیه با آنکه در جغرافیای بیروت قرار دارد، اما در نظم سیاسی و نمادین لبنان بخشی از نظام ملی تلقی نمی‌شود. این عدم‌ تعلق نمادین باعث شده است ساکنان ضاحیه در سطح بازنمایی و همچنین از نظر نظام سیاسی، نه شهروندان برابر، بلکه «دیگریِ مظنون» تلقی شوند.

این فرایند در زندگی روزمره نیز آشکار است و به صورت مکرر تجربه می‌شود. نگارنده این متن طی ماه‌ها سکونت خود در بیروت بارها رانندگان تاکسی‌ای را مشاهده کرده است که از ورود به ضاحیه امتناع می‌کنند؛ بسیاری از شرکت‌های خصوصی خدمات شهری فعالیت در این منطقه را پرریسک می‌دانند و حتی شهروندان لبنانی از دیگر مناطق بیروت، ورود به ضاحیه را با «نوعی خطر» پیوند می‌زنند. این تصور که ضاحیه «سرزمین ناشناخته» است به بازتولید نوعی اگزوتیسم منفی کمک کرده است. حتی در روایت‌های برخی گعده‌های روشنفکری در شمال بیروت نیز ضاحیه نه بخشی از جامعه لبنان، بلکه یک «جهان موازی» توصیف می‌شود که دین، سیاست، اقتصاد و حتی فرهنگ عمومی در آن متفاوت است. این روایت‌ها از نظر جامعه‌شناسی شهری، همان سازوکار تولید گتو هستند: جایی که «دیگری» تعریف می‌شود تا مرزهای «ما» تقویت شود.

اما گتوسازی و امنیتی‌سازی تنها یک برساخت نمادین و در سطح زبان نیست، بلکه پیامدهای واقعی دارد. نابرابری در دسترسی به خدمات عمومی، زیرساخت‌ها و فرصت‌های اقتصادی در ضاحیه نه‌تنها ساکنان را در وضعیت حاشیه‌نشینی نگاه داشته است، بلکه موجب شکل‌گیری نهادهای اجتماعی و رفاهی موازی شده است؛ نهادهایی که اغلب به حزب‌الله نسبت داده می‌شوند. بسیاری از تحلیلگران غربی این نهادها را ابزار کنترل حزب‌الله معرفی می‌کنند، اما واقعیت اجتماعی این است که این نهادها در بسیاری موارد واکنشی به فقدان دولت بوده‌اند. همان‌گونه که در گزارش بانک جهانی در سال ۲۰۲۱ آمده است، «نظام خدمات عمومی در لبنان عملاً فروپاشیده تاس و مردم برای تأمین نیازهای اساسی خود به شبکه‌های غیررسمی و طایفه‌‌ای و حزبی متوسل شده‌اند». این شبکه‌ها در ضاحیه بیشترین حضور را داشته‌اند، زیرا دولت در این منطقه تقریباً هیچ زیرساخت رسمی‌ای ارائه نمی‌دهد.

امنیتی‌سازی و برساخت واقعیت شهری

وقتی به ضاحیه نگاه می‌کنیم، آن را نه یک پدیده تصادفی یا برآمده از اراده جمعی یک طایفه‌ خاص، بلکه محصول مستقیم فرایندهای سیاسی و شهری‌ای می‌بینم که دولت لبنان در طول دهه‌ها تولید کرده است. ضاحیه برساخته انتخاب آزادانه مردم نیست، بلکه نتیجه سه روند ساختاری است که بدون درک آن‌ها، وضعیت ضاحیه و پایداری آن قابل توضیح  و فهم نیست. نخست، ورشکستگی دولت و فروپاشی تدریجی حاکمیت دولت مرکزی و توزیع نابرابر خدمات شهری که عملا ساکنان ضاحیه را از چرخه شهروندی رسمی خارج کرده است؛ دوم، بازنمایی و تولید گفتمان رسانه‌ای که ضاحیه را نه یک محله شهری با تنوع جمعیتی، بلکه یک «تهدید امنیتی» معرفی می‌کند؛ و سوم، سیاست‌های نئولیبرالی پس از جنگ داخلی که با تمرکز بر سرمایه‌گذاری برای بازسازی در مرکز بیروت و حذف حاشیه‌ها عامدانه به بازتولید فضاهای تبعیض‌آمیز شهری دامن زد. در این چارچوب، ضاحیه نه یک «بدن بیگانه» در ساختار ملی لبنان، بلکه آیینه منطقی نظم سیاسی-اقتصادی‌ای است که بر پایه طایفه‌‌سالاری و منطق بازار ساخته شده است.

در این میان، آنچه  روند گتوسازی را تثبیت کرده است، صرفا ابزار نظامی یا کنترل حزبی نبوده است، بلکه  حاصل فرایند عمیق‌تر و پیچیده‌تری به نام «گفتمان امنیتی‌سازی» است. تجربه ضاحیه نشان می‌دهد که امنیتی‌سازی فقط یک واکنش به تهدید نیست، بلکه یک سازوکار تولید فضای تهدیدآمیز است؛ گفتمانی که نه فقط معنا می‌سازد، بلکه قابلیت آن را دارد که واقعیت اجتماعی و شهری را شکل دهد. هربار که رسانه‌های غربی و بخشی از نخبگان لبنانی از ضاحیه با عنوان Stronghold یا پایگاه حزب‌الله نام می‌برند، در واقع به صورت نمادین این منطقه را از ساختار شهروندی خارج می‌کنند و آن را در مقام «سوژه امنیتی» قرار می‌دهند. این واژه‌ها فقط توصیف نیستند، بلکه دستورِ عمل سیاسی‌اند: وقتی ضاحیه «پایگاه نظامی» معرفی می‌شود، محرومیت آن از خدمات عمومی نه تبعیض، بلکه «ضرورت امنیتی» تصویر می‌شود. بدین‌ترتیب، گفتمان در این چرخه، فضا خلق می‌کند؛ امنیتی‌سازی به گتوسازی می‌انجامد و گتوسازی، مجددا امنیتی‌سازی را مشروع و پایدار می‌سازد.

در چنین چرخه‌ای، هر تلاشی برای فهم ضاحیه بدون درک این رابطه ساختاری میان فضا، گفتمان و قدرت، محکوم به سطحی‌نگری است. ضاحیه تنها زمانی می‌تواند از وضعیت حاشیه‌ای و گتویی خارج شود که رابطه میان شهروند و دولت در لبنان بازتعریف شود؛ نه بر پایه طایفه‌ و وفاداری سیاسی، بلکه بر مبنای حقوق انسانی و عدالت فضایی. این منطقه را نمی‌توان با امنیت کنترل کرد یا صرفا در سطح نمادین ادغام نمود؛ باید آن را به‌عنوان بخشی از پیکره ملی شناخت که حذفَش به معنای حذف مفهوم شهروندی در لبنان است. ضاحیه چنان که عده‌ای تلاش در روایت آن دارند، یک بحران و یک عضو جدا از منطق شهرنشینی در لبنان نیست، بلکه نمونه ای از این ساختار است؛ ساختاری که اگر منطق امنیت‌محور و سرمایه‌محور بر آن مسلط بماند، نه فقط ضاحیه بلکه کل لبنان به سمت تولید گتوهای جدید و شکل‌گیری حاشیه‌های امنیتی پیش خواهد رفت. در این معنا، ضاحیه «آیینه آینده لبنان» است؛ آینده‌ای که تنها با بازپس‌گیری شهر از منطق امنیتی و بازگرداندن آن به منطق عدالت و اجتماع انسانی امکان تغییر خواهد یافت.

حانیه قاسمیان