Cudras

Tag: ریچارد نیکسون

  • آیا اعتیاد یک بیماری ذهنی است؟

    امروزه طرح اعتیاد به عنوان یک بیماری مغزی، بسیار فراگیر شده و انتقادات اندکی بدان مطرح شده است. مدل بیماری مغزی به اشتباه بر این امر دلالت دارد که مغز ضرورتاً مهمترین و مفیدترین سطح تحلیل برای فهم و درمان اعتیاد است. در این مقاله ضمن بررسی محدودیت‌های «پزشکی زدگی بیش از حد» به این موضوع پرداخته می‌شود که چرا داشتن چشم انداز گسترده‌تری در مورد مشکلات افراد معتاد برای فهم مساله اعتیاد و فراهم کردن مراقبت‌های بهینه ضروری است- در حالی که همزمان بر جایگاه ضروری [درمان] دارویی در کلیت دستگاه درمان اعتیاد اذعان دارد. به عبارت کوتاه‌تر، مدل بیماری مغزی بُعد انتخاب در اعتیاد، توانایی رویارویی با انگیزه ها و همچنین این واقعیت بنیادین که افراد به دلایل مختلفی مواد مصرف می‌کنند را، نادیده می‌گیرد. این مساله که مردم به دلایل مختلفی مواد مصرف می‌کنند زمانی آشکار می شود که بیماران خویشتندار می شوند در حالی که همچنان برای کسب پاداش در حوزه کار و روابط تلاش می‌کنند. خوشبختانه مصرف کنندگان، قربانی گرفتار در بند «مغزهای ربوده شده» خود نیستند و می توانند بهبودی را انتخاب کنند.

     

    مقدمه

    در سال ۱۹۷۰ آسیای جنوب شرقی در هرویین با خلوص بالا و تریاک غرق شده بود. پزشکان نظامی در ویتنام معتقد بودند نزدیک به نیمی از مردان در حال خدمت در ارتش آمریکا، تریاک یا هرویین مصرف کرده اند  [(۱), p. 1046] و بین ۱۰ تا ۲۵ درصد از آنها معتاد هستند. مرگ‌های ناشی از بیش مصرفی مواد در حال اوج‌گیری بود. در ماه مه ۱۹۷۱، این بحران در تیتر یک روزنامه نیویورک تایمز نمودار شد: «اپیدمی اعتیاد به هرویین سربازان ارتش آمریکا در ویتنام»(۲). «ریچارد نیکسون»، رئیس جمهور وقت وحشت‌زده از پیوستن سربازان تازه از جنگ برگشته به صفوف معتادان درون شهرهایی که خود با مسائل زیادی درگیر بودند، دستور آزمایش الزامی اعتیاد را برای ارتش صادر کرد. هیچ سربازی نمی توانست سوار هواپیمای بازگشت شود مگر اینکه تست اعتیاد ادرار می‌داد. اگر جواب آزمایشی مثبت بود، سرباز مصرف کننده می بایست در برنامه سم زدایی ارتش شرکت می‌کرد۳).)

    «عملیات جریان طلایی»[۱] همانطور که ارتش آن را به همین نام می خواند، با موفقیت پایان یافت. به گواه مدیر جدید ارتش، غالب سربازان مصرف کننده مواد مخدر مصرف را قطع کردند. تقریبا همه سربازانی که بازداشت شده بودند، آزمایش دوم ادرار را با موفقیت از سرگذراندند (۴). به محض اینکه سربازان به خانه بازگشت اشتیاق مصرف هرویین نیز خوابید. مشتقات تریاک احتمالاً به آنها کمک می‌کرد تا خستگی و وحشت جنگ را تاب بیاورند اما در بازگشت به آمریکا این زندگی غیر نظامی بود که به روال برمی گشت. آزارهای فرهنگ مصرف مواد، قیمت بالای هرویین و ترس از بازداشت بخاطر مصرف از جمله دلایل اصلی کنار گذاشتن مصرف بود که سربازان آمریکایی به «لی رابینز»، جامعه‌شناس دانشگاه واشنگتن  می گفتند. رابینز مسئولیت ارزیابی برنامه‌های تست اعتیاد را از سال ۱۹۷۲ تا ۱۹۷۴ بر عهده داشت (۵). یافته‌های رابینز بسیار تکان دهنده بود. او دریافت که تنها ۵ درصد از مردانی که در ویتنام معتاد شده بودند در طول ده ماه بعد از بازگشت لغزش کرده بودند و ۱۲ درصد در طول سه سال بعد از بازگشت دچار لغزش شدند. بنابر نوشته رابینز، این نرخ شگفت انگیز بهبودی حتی وقتی آنها مجدداً در معرض مواد مخدر قرار گرفتند، در مقابل این فهم عرفی قرار دارد که معتقد است هرویین، به‌دلیل میل شدید به مصرف و شروع دوباره اعتیاد بعد از قرار گرفتن در معرض آن، ماده‌ای است که موجب رنج معتادان می‌شود (۱). دانشمندان از این نتایج به عنوان نتایج «انقلابی» و «خط شکن» تقدیر کردند. [(۶), p. 215]  این واقعیت که معتادان می‌توانستند هرویین را ترک کنند و بدون مواد زندگی کنند این باور را که «یک معتاد همیشه معتاد است» خدشه‌دار کرد.

     متأسفانه نتایج به‌دست آمده به‌تدریج یه تاریخ پیوست. در نیمه دهه ۱۹۹۰، این عبارت تکراری پذیرفته شده که «یک معتاد همیشه یک معتاد است»، مجدداً ظهور کرد و این بار با یک گزاره عصب‌محورانه مبنی بر اینکه «اعتیاد یک بیماری مزمن و عودکننده مغزی است» مجدداً طرح شد (۷). [این تعریف از اعتیاد] بی وقفه توسط «آلن آی لشنر»، روان شناس ترویج می شد که بعدها به ریاست موسسه ملی سومصرف مواد (نایدا)  منصوب شد.[۲] امروزه نیز همین دیدگاه، دیدگاه غالب درباره اعتیاد را در این حوزه تشکیل به حساب می‌آید.(۸). مدل اعتیاد به عنوان بیماری مغزی جزء اصلی آموزش مکتب پزشکی و دوره‌های آموزشی درمانگری اعتیاد است و به‌نظر می‌رسد حتی در گفتارهای مقابله با مواد گنجانده شده در آموزه‌های دبیرستانی هم جای خود را باز کرده است. (۹) بیماران مصرف کننده در مراکز بازپروری می‌آموزند که دچار یک بیماری مغزی مزمن شده‌اند. انجمن پزشکی اعتیاد آمریکا که بزرگ‌ترین گروه حرفه‌ای پزشکان متخصص در مسائل و مشکلات اعتیاد در این کشور است، اعتیاد را «یک بیماری مزمن اولیه حافظه، انگیزه و سیستم پاداش مغز و مدارهای مرتبط با آن» می خواند(۱۰). مسئولان مبارزه با موادمخدر در دوران کلینتون، دابلیو. بوش و باراک اوباما همگی از چارچوب بیماری مغزی از دوره‌ای به دوره دیگر حمایت کردند(۱۱). در تولیدات مختلف فرهنگی در برنامه‌های مختلف تلویزیونی، در هوم باکس آفیس، در سریال هایی مثل نظم و قانون، و یا بر روی جلد مجله تایم، نیوزویک، مدل بیماری مغزی تبدیل به دگمی شبیه همه عقاید راسخ و غیرقابل انتقاد شده است و به‌طور خاص بدون هیچ پرسشی مورد پذیرش قرار گرفته است.(۱۲۱۵).

    ممکن است [این مدل] به شکل گرفتن ارتباطات عمومی خوبی منجر شده باشد، اما آموزش عمومی بدی هم حول آن شکل گرفته است. در عین حال استدلال می‌کنیم که [مدل بیماری مغزی] اساساً علم ناصوابی است. مدل بیماری مغزی تنها یک عنوان سازی بدیهی از یک مشکل قدیمی نوع بشر نیست. این مساله با این فرض مرتبط است که اگر قادر به شناسایی ریشه های زیست‌شناختی اعتیاد بشویم، به دنبال آن فرد مبتلا به بیماری شناسایی می شود. در چنین برداشتی آسیب دیدن بدان معنی است که فرد نمی تواند زندگی اش را کنترل و انتخاب کند و در نتیجه پاسخگو شناخته شود. امروزه نیز به‌نظر می رسد، بحث تصویربرداری مغزی، در خدمت به اثبات بصری این باشد که اعتیاد یک بیماری مغزی است. اما علوم اعصاب سرنوشت نیست: اختلالات در سازوکارهای عصبی مرتبط با اعتیاد محدودیت هایی را در توانایی انتخاب فرد ایجاد می‌کند اما آنها را از بین نمی برد. به‌علاوه، تمرکز عامدانه در بررسی‌های شورانگیز نقاط خاصی در کارکردهای مغز معتاد باعث رهاشدگی معتادان در تاریکی، انحراف پزشکان، سیاست‌گذاران و گاهی اوقات خود بیماران از نیروهای محیطی و روان شناختی می شود که نفوذ زیادی بر آنها دارد.

     

    پی‌نوشت‌ها

    [۱] Golden Flow Operation 1971

    [۲] -اولین ساختار تحقیقاتی اعتیاد و بخشی از موسسه ملی سلامت

     

    برای مطالعه این مقاله به زبان اصلی کلیک کنید…

     

    بازنشر این مطلب صرفاً با ذکر منبع «کادراس» بلامانع است.
  • ناکارآمدی جنگ با مواد در آمریکا

    ایالات متحده آمریکا یکی از کشورهای درگیر با مصرف مواد در جهان شناخته می‌شود؛ اعتیاد میلیون‌ها نفر در این کشور به مصرف انواع مواد سالیانه حدود نیم تریلیون دلار هزینه برای این کشور به همراه داشته است. بر اساس آمارها تعداد کسانی که از اعتیاد رنج می‌برند به مراتب بیشتر از مبتلایان به بیماری سرطان است و از هر ۱۰ فرد معتاد تنها یک نفر تحت درمان قرار می‌گیرد. به نظر می‌رسد شیوع روز افزون مصرف انواع مواد به نوعی بحران بزرگ اخلاقی تبدیل شده، موضوعی که سیاستمداران آمریکایی چاره‌ای جز مبارزه با آن نیافته‌اند. بررسی راهبردهای ملی ایالات متحده آمریکا در مبارزه با مواد نشان می‌دهد، از دهه هفتاد میلادی که آمریکا با افزایش مبتلایان مصرف مواد روبرو شد، لزوم تغییر روش‌های مبارزه با مواد مورد توجه قرار گرفت. آنچه از استراتژی‌های آمریکا همواره در خصوص بحران اعتیاد و قاچاق آن در ذهن متبادر می‌شود، عبارت آشنای «جنگ با مواد[۱]» است. اما سوال مهم و اساسی این است که آیا استراتژی جنگ با مواد در کاهش اعتیاد در آمریکا موثر بوده است؟

    استراتژی جنگ علیه مواد در آمریکا باری اولین بار توسط نیکسون رئیس جمهور وقت در سال ۱۹۷۱ مطرح شد؛ نیکسون معتقد بود سوء مصرف مواد دشمن شماره یک آمریکا است و بنابراین، جنگ علیه مواد باید بر هر دو مسئله تقاضا و عرضه متمرکز شود. یعنی علاوه بر ممنوعیت و ریشه‌کنی مواد باید برنامه‌های وسیع درمانی نیز اجرا شود؛ اما در عمل بیشتر تلاش‌ها معطوف به مقابله با عرضه بود تا کاهش تقاضا. اعلان جنگ علیه مواد در این دوره در عمل منجر به نتایج نامطلوبی به‌ویژه افزایش چشمگیر شمار زندانیان از ۵۰۰۰۰ هزار نفر در سال ۱۹۸۰ به بیش از ۴۰۰۰۰۰ در سال ۱۹۹۷ شد[۲]. نتایج این استراتژی نشان داد نه تنها ریشه‌کن سازی مواد محقق نشد بلکه با افزایش چشم‌گیر مصرف مواد و مشروبات الکلی تغییر در این استراتژی نیز احساس شد.

    همچنین، سیاست کارتر در بین سال‌های ۱۹۷۷-۱۹۸۱ نیز بر ممنوعیت و ریشه‌کن سازی استوار بود. در این دوره نیز با افزایش مصرف کوکائین از ۲۵ تن به ۱۳۷ تن و به دلیل ارتباط آن با ماری‌جوانا، برنامه قانونمندسازی ماری‌جوانا از دور خارج شد. بعد از کارتر، ریگان رییس جمهور وقت آمریکا سیاست ریشه‌کنی را مانند قبل ادامه داد، در واقع اگر در دوره نیکسون به سیاست کاهش تقاضا اشاره شده بود، سیاست ریگان در جنگ با مواد تنها به حوزه مقابله با عرضه محدود شده بود؛ به گونه‌ای که هزینه این اقدامات از ۴۳۷ میلیون دلار دوره کارتر به ۱٫۴ میلیارد دلار در دوره اول ریگان رسید، این امر در حالی بود که هزینه مربوط به آموزش، پیشگیری و درمان و توانبخشی با کاهش مواجه شده بود. در دوره کلینتون نیز همان سیاست جنگ علیه مواد ادامه داشت، اما در این دوره برنامه‌های پیشگیری، درمان و توانبخشی نیز مورد توجه قرار گرفت[۳].

    با گذشت بیش از چهل سال جنگ علیه مواد در آمریکا، نه تنها تغییرات اساسی در کاهش تعداد معتادان رخ نداد، بلکه با افزایش چشم‌گیر مصرف انواع مواد به ویژه مصرف کنندگان مواد محرک و روان‌گردان، رویکرهایی همچون قانونمندسازی و آزادسازی مصرف برخی از مواد نیز مطرح شد. به طور کلی می‌توان برآیند چندین دهه جنگ علیه مواد در آمریکا را با سه رویکرد کلی مورد توجه قرار داد.

    رویکرد اول: عامل اصلی شیوع اعتیاد در ناتوانی فرد مصرف کننده است و با اتخاذ رویکری کیفری و سزادهنده باید افراد معتاد مورد پیگرد قانونی قرار گیرند و مجازات شوند.

    رویکرد دوم: با اعتیاد آور بودن انواع مواد، نمی‌توان به تنهایی فرد را مقصر دانست، بلکه باید تدابیری اتخاذ شود تا از ورود انواع مواد به کشور جلوگیری شود. تمرکز اصلی این رویکرد مقابله با عرضه مواد و سیاست مبارزه با قاچاقچیان است.

    رویکرد سوم: این رویکرد با بیماری انگاری اعتیاد نه مصرف کننده مواد و نه فراهم کننده مواد را مسئول گسترش اعتیاد نمی‌داند؛ بلکه اتخاذ سیاستی که مبتنی بر درمان و توانبخشی معتادان باشد را بهترین گزینه کنترل مواد در آمریکا می‌داند. در واقع این رویکرد منتقد جدی جنگ با مواد است و عامل اصلی افزایش اعتیاد در آمریکا را توجه تنها به استراتژی جنگ با مواد و مغفول از استراتژی‌های حوزه کاهش تقاضا و پیشگیری می‌داند.

    بنابراین، تجربه شکست استراتژی جنگ با مواد در ایالات متحده آمریکا نیاز به تغییر اساسی در رویکردهای این کشور در امر کنترل مصرف مواد را ضروری کرده است. به گونه‌ای که در دهه اخیر آموزش، پیشگیری، درمان و حتی قانونمندسازی مصرف برخی از مواد به عنوان سیاستی مهم در کنار مقابله با عرضه مورد توجه قرار گرفته است. البته همچنان قاچاق و خرید و فروش مواد جرم و مجازات سنگینی دارد و تنها مقررات مربوط به مصرف کنندگان مواد قدری تعدیل شده است. برخورد کیفری و حبس‌های طولانی مدت نه تنها آمار شیوع اعتیاد در این کشور را کاهش نداده بلکه با ظهور مواد صنعتی و تنوع بالای آن جنگ با مواد را با چالش جدی روبرو کرده است. از سوی دیگر حوزه درمان و توانبخشی افراد معتاد در آمریکا نیز با مشکلات بسیار زیادی روبرو است؛ بر اساس آمارها در آمریکا تنها حدود ۵۰ درصد افرادی که می‌توانستند تحت درمان قرار بگیرند، درمان شده‌اند و این بدین معناست که مابقی آنها نادیده گرفته شده‌اند[۴].

    همچنین، هزینه‌های بسیار بالای جنگ با مواد در آمریکا نشان از شکسkh;hت این استراتژی دارد. مقایسه بودجه‌های در نظر گرفته شده در جنگ با مواد در طول چهل سال گذشته نشان می‌دهد، نخستین بودجه مبارزه با مواد ۱۰۰ میلیون دلار بوده و پس از چهل سال به ۱۵۶ میلیارد دلار رسیده، این امر نشان از چند نکته مهم دارد؛ اول اینکه، مقابله با عرضه به تنهایی در کنترل مواد در آمریکا کافی نبوده ، بلکه باید برنامه‌های کاهش تقاضا مانند پیشگیری، درمان و توانبخشی نیز پی گرفته شود. در واقع مبارزه و کنترل مواد با یک استراتژی تک ستونه امکان‌پذیر نیست، بلکه بخش مهمی از جامعه در معرض اعتیاد و معتادان نیاز به برنامه‌های درمانی و حمایتی دارند که باید برای آنها نیز برنامه‌هایی متناسب طراحی و اجرا شود؛ موضوعی که ایالات متحده آمریکا در تمام این سال‌ها به حاشیه رانده و تنها در دوره اوباما سیاست سخت‌گیرانه جنگ علیه مواد ناکارآمد اعلام شد و برنامه‌هایی در حوزه کاهش تقاضا و پیشگیری تدوین شد، هرچند با روی کار آمدن ترامپ مجدداً سیاست جنگ با مواد در اولویت قرار گرفت. امروزه بر اساس آمارها بخش مهمی از جمعیت آمریکا درگیر اعتیاد به انواع مواد و الکل هستند، در حالی که ترامپ همچنان سیاست مقابله با عرضه را کارساز می‌داند؛ نمونه واقعی این سیاست ایجاد دیوار در مرز آمریکا با مکزیک جهت جلوگیری از قاچاق مواد است.

    دوم اینکه، آمریکا از جمله کشورهایی است که تجارت انواع مواد، حجم مالی بسیار بالایی دارد، در واقع جذابیت اقتصادی بالای قاچاق مواد در این کشور موجب شکل‌گیری گروه‌های سازمان‌یافته بین‌المللی قاچاق مواد شده که نشان می‌دهد رویکرد جنگ با مواد نه تنها کارساز نبوده، بلکه قاچاقچیان با شناسایی مسیرهای جدید ترانزیت مواد به آمریکا و حتی بازارهای جهانی، جنگ با مواد را در این کشور با چالش جدی روبرو شده است.

    [۱] War on Drugs

    [۲] The United States ,War on Drugs, Danieal Welsley, Accessed 7,26,2016. https://www.creditloan.com/media/ve-ریdrug-wars-final.jpg

    [۳] http://www.drugpolicy.org/issues/brief-history-drug-war

     [۴] نگاه کنید به: رحمدل، منصور (۱۳۸۳) حقوق کیفری مواد مخدر، تهران میثاق عدالت

     

    بازنشر این مطلب صرفاً با ذکر منبع «کادراس» بلامانع است.
  • اعتیاد به عنوان بیماری مغزی

    باید پرسید، چه چیزی اعتیاد را یک بیماری مغزی معرفی می کند؟ این اعتیاد با تغییراتی در ساختار و عملکرد مغز پیوند خورده است که اساسا آن را یک بیماری مغزی بر می سازد. لشنر در مقاله ای (که برای امروز قابل تامل است) در ساینس ۱۹۹۷ این را می نویسد. اما این ادعا نمی تواند درست باشد. هر تجربه ای مغز را تغییر می دهد از یادگرفتن یک زبان جدید تا پیدا کردن مکان ها و راهها در یک شهر جدید. قطعا این نیز درست است که همه تغییرات در مغز به یک اندازه برابر نیستند. یعنی مثلا یادگرفتن زبان فرانسه همان کسب عادت مصرف کراک نیست. به‌علاوه فعال شدن شدید سیستم های خاصی در مغز، باعث دشوارت شدن ترک برای مصرف کننده می شود. عوامل ژنتیکی شدت و کیفیت تاثیر ذهنی مواد را در کنار قدرت اشتیاق و شدت علایم  ترک تحت تاثیر قرار می دهد.(۱۹)

    فرآیند اعتیاد تا حدودی از مسیر کنش دوپامین که یکی از انتقال دهنده های عصبی اولیه مغزی است، می گذرد. دوپامین بوجود آورنده مسیر یا مدار پاداش است که در مقابل غذا یا سایر محرکهای اصلی برای بقا فعال می شود. تقویت دوپامین  به صورت یک سیگنال آموختنی عمل می کند که ما را تشویق به خوردن، انواع روابط و دیگر لذت ها می کند. به مرور زمان مواد، بصورت تقلیدی از محرک‌های طبیعی عمل می کند. با هر کام گرفتن یک سیگار یا تزریق هرویین یا نوشیدن نوشیدنی‌ها، سیگنال یادگیری در مسیر پاداش تقویت می شود و در کاربردهای آسیب پذیر این مواد، ویژگی های انگیزشی را یادآور غذا خوردن یا عمل جنسی می داند.

    برجستگی اصطلاحی است که معمولا عصب شناسان برای توصیف مصرف مواد توسط معتادان به‌کار می برند که بیشتر نوعی حس خواستن یا در طلب بودن یا دوست داشتن است. [منظور از برجستگی این است که رفتار خاصی مثل کشیدن مواد یا نوشیدن الکل تبدیل به مهمترین فعالیت شخص شود و بر تفکر، احساس و رفتار او تاثیر بگذارد]. موقعیت برجستگی بواسطه توسعه مدارهای عصبی شکل می گیرد که تجربه بدست آمده از ناحیه زیرین مغز –قسمتی که ventral tegmentum نامیده می شود- را بسرعت به مناطق نوکلئوس آکامبنس [مرکز خواستن یا ولع] و هیپوکامپوس و قشر پیشانی مغز که با پاداش، انگیزه، حافظه، قضاوت، ولع و برنامه ریزی مرتبط هستند، می فرستد.

    دیگر فیبرهای عصبی از بخش «جلوی پیشانی مغزی» [۱] منطقه ای که در قضاوت و امتناع دخیل است به سمت آن قسمتهایی از مغز که کنترل رفتار را برعهده دارند، حرکت می کنند. یکی از روانشناسان این پدیده را به شکل به یاماندنی توصیف می کند:« جنگ علیه موادمخدر،جنگ ما بین مدارهای پاداش ربوده شده است که فرد را برای خواست مصرف هل می دهد با لوب پیشانی مغزی، که فرد را کنترل می کند. (۲۰). به واژه «ربوده شده» دقت کنید، که میانبری است برای توصیف مصادره مدارهای مغزی در جریان مصرف مواد که البته استعاره منطقی بنظرمی رسد [(۲۱), p. 1715]. در دستان محض گرایان بیماری مغزی، با وجودی که ربوده شدن در کنار یک فرآیند همه یا هیچ چیز[از اعتیاد] قرار گرفته است، بیماری مغزی به «سوئیچ مغزی» وصل شده است که  با یک تلنگر به مغز، دیگر هیچ درمانی[راه فراری] برای معتاد وجود ندارد (۲۲). لشنر می گوید:«ممکن است که با کنش ارادی مصرف مواد شروع شود، اما به محض اینکه شما مواد مصرف کردی شما معتاد می شوی و دیگر نمی توانی به اعتیاد بگویی بس است، متوقف شو؛مثل اینکه شما به یک سیگاری نمی توانی بگویی،امفیسیما نگیر(۲۳).

    مدارهای پاداش نیز بشدت در ولع مصرف [۲] دخیل هستند. چنین ولعی یک گونه ی خاص از تمایلات است که خود را در برانگیختگی ناگهانی و یک دفعه ای مصرف نشان می دهد که در عملا به سرنخ های مرتبط با مصرف مواد وصل است. فقط صدای باز شدن بطری ویسکی، دود سیگار یا  نگاه یک دوست [هم بازی] قدیمی معتاد می تواند جرقه اشتیاق را با افزایش دوپامین راه بیاندازد. برای مصرف کننده ای که تلاش می کند ترک کند، این یک احساس پر تنش است و ابدا لذت بخش نیست. چرا که هجوم میل به مصرف بنظر می رسد بیشتر در نتیجه افسردگی است، مصرف کنندگان در چنین وضعیتی کورکورانه ای احساس ناامیدی سرگشتگی و بی پناهی می کنند. (۲۴)

    در یک نمایش فوق العاده حیرت انگیز از فناوری مغز، دانشمندان با استفاده از PET (توموگرافی با گسیل پوزیترون یا برش نگاری هسته ای از مغز) و اسکن های fMRI  موفق شدند عصب های همبسته با ولع مصرف را ببینند. در یک نمونه آزمایشی دیگر، مشخص شد که معتادان با مشاهده ویدئوهایی از کسانی که سرنگ یا پایپ کراک در دست داشتند، دچار تحریک مغزی در کورتیس پیشانی، آمگیدالا و دیگر بخشهایی از مغزشان می شدند که با مشاهده تصاویر شروع به فعالیت و تحریک شدن می کرد. (۲۵) در حالی که تماشای محتواهای خنثی مثل منظره هیچ تغییرشاخصی را نشان نمی داد).  حتی در مصرف کنندگانی که چندین ماه  پیش ترک مصرف کرده بودند نیز تغییرات عصبی ممکن است تداوم یابد و مصرف کنندگان در برابر استفاده ناگهانی و شدید مصرف آسیب پذیر بودند.  این جمله معروف و آشنا «مغز شما به مواد معتاد است» که همچنان در گوش ما زنگ می زند، شعاری بود که در ۱۹۸۷ توسط یک خیریه پیشگیری آمریکایی اختراع شد آنهم برای اینکه نشان دهند مواد چگونه بر مغزمعتاد تاثیر می گذارد، تخم مرغی (مثلا به جای مغز) را در داخل تابه ای داغ (مثلا به جای مواد) با حرارت روشن قرار دادند و تخم مرغ شروع به خرد شدن می کرد. نتیجه سوختن مغز بود: امروز خود مغز جایگزین تخم مرغ داغ شده است.

    پی‌نوشت‌ها

    [۱] prefrontal cortex

    [۲] cue-induced” craving

     

    بازنشر این مطلب صرفاً با ذکر منبع «کادراس» بلامانع است.